هزار راه نرفته...

اين ايام فرجه (تعطيلات قبل امتحانات) هم داستانی دارد! هر وقت که ما اراده کردیم یه کم از دنیای خودمان فاصله بگیریم و بشینیم سر درس نشد که نشد! هر سال قبل امتحان ها به خودمون کلی وعده و وعید می دیم که این ترم دیگه می خوام فرجه رو از دست ندم ولی ...ولی این ترم که واقعاْ تصمیم کبری رو گرفته بودم که این دو سه هفته رو از دست ندم که هفته اول به مسافرت گذشت و چند روز باقیمانده رو هم از بیماری زمستانی بی نصیب نماندیم!دیگه این آنفولانزا بد جور کلافه ام کرده،آخه دوره بيماري هم حدي داره ديگه! انگار هيچكس راضي نيست ما درس بخونيم،اثلا ً مارو چه به درس خوندن!پس شب امتحانو براي چي خلق كردن؟ولي خدا كنه حداقل شب امتحانو ديگه با آنفولانزا سپري نكنم...

خواب دیدم قیامت شده است

خواب دیدم قیامت شده است.
هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏ اند؟»
گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند
خود بهتر ازهر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

رساله ی دلگشا - عبید زاکانی

دلتنگم

دلتنگم و دیدار تو درمان من است،بي رنگ رخت زمانه زندان من است

همين...!