فردا چه می شود؟
می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
پس روی بهشت کس نخواهد
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمدهای
خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت
خیام گویی در گفت و گو با کسی که بیش ترین نگاهش به فرداست و از او می پرسد”فردا چه می شود؟” او را مورد خطاب قرار می دهد و می گوید:”کسی متعهد نشده که فردا(آینده) را ببینیم.پس چرا این همه به آن فکر کنیم؟آیا خیام می خواهد انسان را از فکر آینده باز دارد؟به هیچ وجه. پس چرا چنین سخنی می گوید؟ او در دنباله ی سخنش توضیح می دهد که تو در زمان حال زندگی می کنی.با گفتن”فردا،فردا”امروز را هم از کف می دهی و تفکر به این آینده ی نامعلوم،سبب نابودی حال و آینده می شود.به همین سبب غم تو نه یکی که دو می شود و با حسرت می آمیزد.اگر “حال” را در یابی ، از این که زمان را بیهوده از کف نداده ای خرسند و خوشدل خواهی شد. نظری به امروز و امشبت هم بینداز. روز را به خوشی به سر آورده ای و شب هنگام مهتابی فرارسیده است.با این خوشدلی که زمان حالت را بیهوده تلف نکرده ای و به شبی مهتابی رسیده ای چه کاری خوش تر است؟ امشب را نیز به نیکی و خوشی گذراندن. در این شب زیبا و رویایی ، شرابی نوشیدن و خوش بودن. زیرا اگر چنین نکنی،این شب را هم از دست می دهی و ماه آن قدر طلوع و غروب می کند؛می آید و می رود(زمان می گذرد) که عمر به سر می رسد.او در حقیقت می خواهد بگوید که که ما شرایط خوب به دست آمده را فدای زمان نامعلوم می کنیم.
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
چند روز بعد نوشت :
ما آدما موجوداتِ خیلی خیلی عجیبی هستیم! از کسی که متنفریم میریم بدونِ ترس همه جا جار میزنم اما کسی که عاشقشیم می ترسیم حتی به خودش بگیم!!!