الــــکی

از خاک ما در باد ، بوی تو می آید 
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد  ....

مهر نود و یکـ

ادامه نوشته

کسي نبود که به ما بگويد

 

کسي نبود که به ما بگويد:
هـِي ! عمــو!
زندگي همين است!
همين تلويزيون ِ آر.تي.آي ِ سياهُ سفيد!
همين ميگرن هاي موروثي!
همين هار شدن ِ بخاري نفتي!
همين جستُ خيزها وُ خنده هاي بي دليل!
آري ! کسي نبود که به ما بگويد !
تا ما هميشه ندانيم ،
همين کلکِ زمان است تا بگذردُ بگذري!
و اين چنين شد که گذشتُ گذشتيم...
تو يادت مي آيد؟

فردا چه می شود؟

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن

به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

پس روی بهشت کس نخواهد

ای آمده از عالم روحانی تفت

حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای

خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت

خیام گویی در گفت و گو با کسی که بیش ترین نگاهش به فرداست و از او می پرسد”فردا چه می شود؟” او را مورد خطاب قرار می دهد و می گوید:”کسی متعهد نشده که فردا(آینده) را ببینیم.پس چرا این همه به آن فکر کنیم؟آیا خیام می خواهد انسان را از فکر آینده باز دارد؟به هیچ وجه. پس چرا چنین سخنی می گوید؟ او در دنباله ی سخنش توضیح می دهد که تو در زمان حال زندگی می کنی.با گفتن”فردا،فردا”امروز را هم از کف می دهی و تفکر به این آینده ی نامعلوم،سبب نابودی حال و آینده می شود.به همین سبب غم تو نه یکی که دو می شود و با حسرت می آمیزد.اگر “حال” را در یابی ، از این که زمان را بیهوده از کف نداده ای خرسند و خوشدل خواهی شد. نظری به امروز و امشبت هم بینداز. روز را به خوشی به سر آورده ای و شب هنگام مهتابی فرارسیده است.با این خوشدلی که زمان حالت را بیهوده تلف نکرده ای و به شبی مهتابی رسیده ای چه کاری خوش تر است؟ امشب را نیز به نیکی و خوشی گذراندن. در این شب زیبا و رویایی ، شرابی نوشیدن و خوش بودن. زیرا اگر چنین نکنی،این شب را هم از دست می دهی و ماه آن قدر طلوع و غروب می کند؛می آید و می رود(زمان می گذرد) که عمر به سر می رسد.او در حقیقت می خواهد بگوید که که ما شرایط خوب به دست آمده را فدای زمان نامعلوم می کنیم.
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

چند روز بعد نوشت :

ما آدما موجوداتِ خیلی خیلی عجیبی هستیم! از کسی که متنفریم میریم بدونِ ترس همه جا جار میزنم اما کسی که عاشقشیم می ترسیم حتی به خودش بگیم!!!

برف

برف/قزوين

پشت کاجستان برف

برف یک دسته کلاغ

جاده يعني غربت

باد آواز  مسافر و کمی میل به خواب

 شاخ پیچک ورسیدن به حیاط

من و دلتنگ و این شیشه ی خیس

می نویسم و فضا

می نویسم و دو دیوار و چندین گنجشک

یک نفر دلتنگ است

یک نفر می بافد

یک نفر می شمرد

یک نفر می خواند

زندگی یعنی : یک سار پرید

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست ...

بند باز

تکیه داده ام
به باد
با عصای استوایی ام
روی ریسمان آسمان
ایستاده ام
بر لب دو پرتگاه ناگهان
ناگهانی از صدا
ناگهانی از سکوت
زیر پای من
دهان ِ دره ی سقوط
باز مانده است
ناگزیر
با صدایی از سکوت
تا همیشه
روی برزخ دو پرتگاه
راه می روم
"قیصر شعرهایم"

ته لهجه شيرين!

"اگر آن ترك زنجانی به دست آرد دل ما را"

به آن ته لهجه شيرین ببخشم كل "پيرا" را

حرارات دار و شيرين لهجه ای دارد به اين خاطر 

نمی خواهم دگر قندان و شيريني و حلوا را

خرامان چون رود در پيش چشمم راه چون آهو

كنم در پيش پايش گم دو دست و هر دو تا پا را

نخواهم دور شد از كوی او حتی به وقت مرگ

اگر بر من بگيرند دوستانم ،عيــبهای تا  ثــــريا را

شاعر : معلوم الحال

بعداً نوشت : كلاً هر گونه برداشت س ياسي مستوجب پيگرد قانونی است...! 

ای مثل چشم های خدا آبی

این روزها که می گذرد هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی
ای روزِ آمدن
ای مثل روز، آمدنت روشن
این روزها که می گذرد هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما با من بگو
که آیا من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

قیصر امین پور

 

پي نوشت: آخييييش...! انگار يه بار سنگينو از روي دوشم برداشته باشن،نتيجه زياد مهم نيست،نه اين كه مهم نباشه ها،مهم اينه كه من تلاش خودمو كردم ديگه بقيه اش با خداست...."مرداد ماه هشتاد ونه"

زمان

همه چيز در آن زمان به پايان مي رسد كه قدمهاي تو باز مي ايستد.((نانسي سيمس))    

طاقت بيار و مرد باش

  

تو را نداشتم ...

تو را نداشتم که بگویی مثل رویای گیج بهار نارنج ها دوستت دارم .آن قصه هم تو نبودی،سپيدي دير طلوع كرده ي خوابي بود كه در مضراب ثانيه هاي خيس مرا به ضيافت عاشقانه هاي كاغذي مي برد و خيال مي كرد نمي دانم كه شاعر نيست و هر ديوانه اي مثل من مي پندارد تو را نداشتم كه يك روز زيباترين سپيده را به نامم كني و من از فاصله ي تمام دقيقه هايي را كه دلشان لك زده براي ساعتي نفس كشيدن ،تو را فرياد بزنم.

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم        موجيم كه آسودگي ما عدم ماست.

ما زنده به آنيم....

خانه ام ابری است

خانه ام ابری است

یکسره روی زمین ابری است با آن .

 از فراز گردنه ، خرد و خراب و مست

باد می پیچد .

یکسره دنیا خراب از اوست.

وحواس من .

 آی نی زن ، که تو را آوای نی برده است دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته است.

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم ،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب خرد از باد است،

و به ره ، نی زن که دایم می نوازد نی، در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اند.     .نیما.

امروز وقتی تگرگ های درشت از آسمان می باريد یه جایی شبیه این عکس، بالای کوه، پشت فرمان ماشین بودم،درسته وحشتناك بود .ولي تجربه خوبي بود!

ترم جديد از فردا شروع مي شه ...!

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم،سهم كمي نيست

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من، عالمی نیست

 

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت ، بنشین غمی نیست

 

حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت ،آدمی نیست

 

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد : در میان مُردگانم، همدمی نیست

 

همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت، محرمی نیست

 

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم ، شبنمی نیست

 

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

در دستهای بی نهایت مهربانش ،مرهمی نیست

 

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای، مبهمی نیست

م.ع.بهمني

سه شنبه،چرا تلخ و بي حوصله؟

سه شنبه ها هيچ وقت برايم جالب نبود،از وقتي كه به ياد دارم با سه شنبه ها سازگار نبودم! اما امروز هم سه شنبه بود،بي آنكه به اين موضوع توجهي كرده باشم.اما انگار قرار است تمام روزهاي بد من سه شنبه باشد...هميشه اين شعر  دكتر امين پور در ذهنم مجسم می شود:

سه شنبه ؛
    چرا تلخ و بي حوصله ؟
    سه شنبه ؛
    چرا اين همه فاصله ؟
    سه شنبه ؛
    چه سنگين ! چه سرسخت ، فرسخ به فرسخ !
    سه شنبه ؛
    خدا كوه را آفريد!

سه شنبه آخرين روز زندگي دكتر امين پور بود.اميدوارم آخرين روز عمرم سه شنبه نباشد!

سفر به بی نهایت

زندگي به معناي سفر است،سفري عظيم و مقصدي عظيم تر.

زندگي يعني حركت مداوم بر روي ريلي كه به سوي نهايت جاويدان مي رود ومن و تو نگاهي خمار و پلكي خسته و خواب آلود!شگفتا!چه رمز و رازي دارد اين جان گرفته در كالبد كه هم مي توان از آن منفذي به قعر دره هاي خوف انگيز ساخت و هم نردباني به سوي بلند ترين نقطه ُ منحني صعود!

زبان نگاه ؟تا کی؟!

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
 تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
 روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
 حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
 همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
 گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
 ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
 این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
 گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
 نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
 هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
 سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
 وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

دیگه کم کم داره به دفتر شعر تبدیل می شه!

ولی به زودی بازنگری کلی روی مطالبم انجام می دم،پس فعلاً تحمل كنيد!

قطار می رود..تو می روی....

قطار می رود

 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

 

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

           به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

فردا

دیروز

ما زندگی را

به بازی گرفتیم

امروز ، او ما را ...

فردا ؟

خوش به حال غنچه های نیمه باز

غنچه هاي نيمه باز

 

 

 

 

 

 

 

 

بوي باران بوي سبزه بوي خاک

شاخه هاي شسته باران خورده پاک

آسمان آبي و ابر سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو هاي شاد

خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک مي رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمي پوشي به کام

باده رنگين نمي نوشي ز جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از ان مي که مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار

گر نکويي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

افسوس

دردي عظيم دردي ست با خويشتن نشستن در خويشتن شكستن وقتي به كوچه باغ مي برد بوي دلكش ريحان را بر بالهاي خسته خود باد گويي كه بوي زلف تو مي دادوقتي كه گام سحر رباي تو وز پله هاي وهم سحرگاهي گرم فرار بود در چشمهاي من ابر بهار بود برگرد در اين غروب سخت پر از درد محبوب من به بدرقه من برگرد هرگز دوباره بازنخواهي گشت و من تمام شب اين كوچه باغ دهكده را با گامهاي خسته طوافي دوباره خواهم كرد و شكوه تو را تا صبح تا طلوع سحر با ستاره خواهم كرد وقتي سكوت دهكده را برگشت گله هاي هياهوگر آشفته مي كند وقتي كه روي كوه خورشيد چون جام پر شراب فروي ميريزد و باد اين اسب اسب سركش ناشاد آشفته يال و سم به زمين كوبان در كوچه باغ دهكده مي پيچدياد از تو مي كنم آيا دوباره بازنخواهي گشت ؟ و من از شهريان بريده به ده اوفتاده را تا شهر شور و عشق نخواهي برد ؟آيا دوباره بازنخواهي گشت ؟تا سبزه هاي دشت و ساقه لاله عباسي و بوته هاي پونه وحشي به رقص برخيزند تا آب چشمه گرد سفر را زان روي تابناك بشويد و از تن تو اين تن تنديس مرمرين گرد و غبار خاك بشويد آيا دوباره بازنخواهي گشت ؟آيا سمند سركش را چابك سوار چيره نخواهي شد ؟چون تك سوارها هر روز گرد دهكده هي هي كنان طواف نخواهي كرد ؟ آنگه مرا رها شده از من راهي كوه قاف نخواهي كرد ؟ بيهوده انتظار تو را دارم دانم دگر تو بازنخواهي گشت هر چند اينجا بهشت شاد خدايان است بي تو براي من اين سرزمين غم زده زندان است در هر غروب در امتداد شب من هستيم و تمامت تنهايي با خويشتن نشستن در خويشتن شكستن اين راز سر به مهر تا كي درون سينه نهفتن گفتن بي هيچ باك و دلهره گفتن ياري كن مرا به گفتن اين راز بازياري كن اي روي تو به تيره شبان آفتاب روز مي خواهمت هنوز!

 

پاییز جان!

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتنک 
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
 خالی فتاده لانه ی آن لک لک
 او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پک ، پیکر عریانش
 سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتنک
 رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
 رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
 و آن نغمه های پک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتنک
 اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
 این کوره راه سکت بی رهرو
 آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
 آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
 پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود
 چون من تو نیز تنها ماندستی
 ای فصل فصلهای نگارینم
 سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم

دو شعر بسیارزیبا ازقیصر

قطار می رود

سفر ایستگاه

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

 

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

           به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

**

اتفاق

افتاد

آنسان که برگ

- آن اتفاق زرد -

می افتد

افتاد

آنسان که مرگ

- آن اتفاق سرد -

می افتد

اما

او سبز ود و گرم که

افتاد

 

ابر خکستری بی باران

شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛

ادامه نوشته

غافله عمر پر شتاب تر از ثانیه هاست

لحظه ها به همین سرعت گذشتند بی آن که صدای پر شتاب قدمهایش را بشنویم و همیشه زمانی این صدا به گوشمان می رسد که بهار دوباره نو شدنش را به رخ ما می کشد.

لحظه ها می گذرند ، بی آنکه منتظر من و تو بمانند . خوب یا بد سپری می شود ...

یک سال دیگر هم گذشت . انگار ساعتی پیش از آرزوهایم اولین صفحه تقویم را سیاه کردم ...

عمر به همین کوتاهی است . به اندازه یک پلک زدن . شاید هم زودتر از آن ...

در هر حال دوباره به خط آخر رسیدم . خطی که انتهای آن شروعی دوباره و شروع یک مسیر جدید است

با زمان بروم یا با زمان بجنگم؟

باز به ساعت روی میز نگاه کردم
هی خواستم که عقربه هایش را بگیرم ولی منصرف شدم
عصبانی شدم
عقربه ها روگرفتم ولی زمان نیاستاد
همه را رها کردم
به فکر رفتم، با زمان بروم یا با زمان بجنگم
تا مرگ در خانه را زد
ولی باز من مهبوت بودم که جنگیدم یا با زمان رفتم

لحظه ها مي گذرد

دنگ...، دنگ ....
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.

دنگ...، دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.

من لبريز از گفتنم !!

به شكوه آنچه بازيچه نيست بينديش.
من خوب آگاهم كه زندگي،يكسر صحنه بازي ست؛
من خوب ميدانم.
اما بدان كه همه براي بازيهاي حقير آفريده نشده اند.
مرا به بازي ِكوچك ِشكست خوردگي مكشان!
به همه سوي خود بنگر و باز مي گويم كه مگذار زمان،پشيماني بيافريند.
به زندگي بينديش با ميدانگاهي پهناور و نامحدود.
به زندگي بينديش كه مي خواهد باز بازيگرانش را با دست خويش انتخاب كند.
به روزهاي اندوه باري بينديش كه تسليم شدگي را نفرين خواهي كرد.
و به روزهايي كه هزار نفرين،حتي لحظه يي را بر نميگرداند.
تو امروز بر فرازي ايستاده يي كه هزار راه را مي تواني ديد؛وديدگان تو به تو امان مي دهند كه راه ها را تا اعماقشان بپايي.
در آن لحظه هاي خطير كه سپر مي افكني و مي گذاري ديگران به جاي تو بينديشند،
در آن لحظه هايي كه تو ناتواني خويش را در برابر فريادهاي ديگران احساس مي كني،
در آن لحظه يي كه تو از فراز،پا در راهي مي گذاري كه آن سوي آن،اختتام ِتمام ِانديشه ها و رؤياهاست،
در تمام لحظه هايي كه تو ميداني،مي شناسي و مي خواهي شناخت،
به ياد داشته باش
كه روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمي گردند.
به زمانْ بينديش و شبيخون ظالمانه زمان.
بيدار شو!‌
من لبريز از گفتنم نه از نوشتن.
بايد اينجا روبروي من بنشيني و گوش كني.
ديگر تكرار نخواهد شد

دو نیمه ی غایب

دیر است نیامده ای

تا ،شاید آمده باشی

آمده باشی

واین میز و این صندلی ها را با خود به خانه ببری

و روبروی کسی بنشینی که حرف های تو را خوب می فهمد

و اما تو

هرگز او وحرف های او را نمی دانی

واین

همان داستان همیشگی است

هیچکس نیست به ساحل پیدا!

می خروشد دریا

هیچکس نیست به ساحل پیدا!

لکه ای نیست به دریا تاریک

که شودقایق

اگر آید نزدیک

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او

پیکرش را ز رهی ناروشن

برده در تلخی ادراک فرو.

هیچکس نیست که آید از راه

وبه آب افکندش.

و در این وقت که هر کوهه ی آب

حرف با گوش نهان می زندش

موجی آشفته فرا می رسد از راه که می گوید با ما

قصه یک شب طوفانی را.

رفته بود آن شب ماهیگیر

تابگیرد از آنچه پیوندی داشت.

با خیالی در خواب.

صبح آن شب که به دریا موجی

تن نمی کوفت به موجی دیگر

چشم ماهیگیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

بر لب حادثه ی تلخ شب پیش خبر.

در همین لحظه ی غمناک بجا

وبه نزدیکی او

می خروشد دریا

وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید

از شب طوفانی

داستانی نه دراز

سالهای صبوری!

ما دو تن مغرور

هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من تنهای تنهایم

من به دیدار تو می آیم